حجم نگاه
روزنگار

 

رفتارهای اجتماعی ما شباهت زیادی به آثار هنری دارد .

این رفتارها باید دارای جذابیت های بصری باشد تا دیگران  از مشاهده آن به

وجد آیند و تحت تاثیر جاذبه های آن قرار گیرند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ - hajmenegah
عبور

عبور ...

  

 همه ما در زندگی از رودی عبور می کنیم که آینده مان آن سوی رود است . گاهی جریان رود ، آرام است و عبورمان آسان . گاهی جریان رود متلاطم است و عبورمان دشوار و غیر قابل پیش بینی . بیشترمان سعی می کنیم با پریدن توی آب و شنا کردن ، از این رود عبور کنیم . 

اما راه بهتری هم برای عبور از این رود وجود دارد : داشتن یک چشم انداز روشن در آینده ، در آن سوی رود ، مثل یک طناب است که می توانیم به آن چنگ بزنیم وبه کمک آن ، سختی های گذشتن از جریان رود را تحمل کنیم تا خودمان را به آن سوی رود برسانیم .

در حالی که رود سعی می کند ما رابه درون خودش ببلعد ، ما باید طناب را با عضلاتمان محکم بگیریم ، با مغزمان فکر کنیم و با قلبمان به هدفمان ( رسیدن به آن سوی رود ) راسخ بمانیم و البته هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را برایمان انجام دهد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/۱۸ - hajmenegah
شعر

 

خنجرها، بوسه‌ها،  پیمان‌ها

 

اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران‌سر

 اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
 اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
 با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش


 عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
 بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
 رم داده پر شکوه گوزنان
بسایر در نشیب که بگسسته از فراز
 تا رانده پر غرور پلنگان

 اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
 بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
 از اوج قله بر کفل او غروب کرد
 مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
 بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
 کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
 بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
 اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
 سم می زند به خاک
 گنجشک ای گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
 جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
 خنجر شکسته در تن دیوار
 عزم سترگ مرد بیابان فسرده است

 اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
 بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
 آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
 گرگ غرور گرسنه ی من

اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
 دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
 آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
 دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها

 اسب سفید وحشی
 من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
 ما با کدام مرد درآیم میان گرد
 من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را

اسب سفید وحشی ! شمشیر مرده است خالی شده است سنگر زین های آهنین
 هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین

اسب سفید وحشی
 در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
 فولاد قلب زده زنگار
 پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم

اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
 آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
 آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب

 اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
 دیگر نرست خواهد از آستین من
 آن دختران پیکرشان ماده آهوان
 دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من

اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
 شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش

اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
 سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
 نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

 اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش

 اسب سفید وحشی اما گسسته یال
 اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
 گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
 پرواز کرده اند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز کرده اند

 


منوچهر آتشی | آمدن 1310 | رفتن 29 آبان 84

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/۳۱ - hajmenegah
زمانه

زمان به سال صفر

جایی نوشته بود: چیزی به پایان این همه ناگهان نمانده است. تجربه سال 88 تجربه عجیبی بود. دیگر یادم نمی آید زمان تحویل سال کجا بودم. به چه فکر می کردم. یادم نمی آید چی از خدا خواستم. فقط می دانم من دیگر آن کسی نیستم که سال را شروع کرده بود. ناگهان بزرگ شدم و شاید ناگهان پیر. کودک درونم جوان برومندی شد. روزگار پخته اش کرد. این تجربه فقط برای من نبود. ما همه با هم بزرگ شدیم. ما همه با هم تجربه کردیم. سال 88 سال آزمون بزرگ ما بود؛ آزمون هایی که ما را ناگهان کنار هم قرار داد و فقط به فاصله یک شب ناگهان روبه روی هم شدیم. ما ماندیم که امتحان خود را پس دهیم. در قبال خودمان. ما امسال آزمون وجدان دادیم. امتحان انسانیت. امسال سال امتحان نهایی بود. و ما همه شرکت کنندگان کنکور بزرگ بودیم.

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید زمان تحویل سال کجا بودم. یادم نمی آید به چه فکر می کردم. چقدر دور است سال 88. زمان نمی گذشت در این سال بی انتها. روزها را شمردیم. آزمون های ما دیگر ثلثی نبود. ما با ماه ها و روزها امتحان دادیم. چقدر زیاد امسال با تقویم سروکار داشتیم. اما زمان کش می آمد در این سال بی گذشت. روزی محبوبی می گفت هر 9 روز یک بحران داشتیم. چند سال از آن روز می گذرد؟ اما او خود می داند این مردم روی بحران ها را سفید کردند در این سال خطر.

من فراموشی گرفته ام. من زمان سال تحویل را به یاد نمی آورم. یادم نمی آید در آن زمان به چه فکر می کردم. فقط می دانم من همان آدمی نیستم که سال را شروع کرد. فقط یک شب را به یاد دارم؛ شبی که پایانی نداشت. آن شب هم عقربه ها عجله ای نداشتند. خورشید هم آن روز با بهت طلوع کرد. از آن روز دیگر چشم ها با هم حرف زدند. زبان دیگر یارای سخن نداشت پس سکوت کرد. از آن روز رنگ ها زبان رسمی شدند.

اما چیزی نمانده به پایان این همه ناگهان. این را جایی خواندم فکر کنم زهرا بورقانی جایی نوشته بود. چقدر خوشحال بودم امسال احمد بورقانی نیست. برای اولین بار از نبود آدمی شادمان شدم. نازنین مرد. که اگر بود او هم شاید الان لاغر و پیر شده بود.
می گویند سال 88 در حال تمام شدن است. من که باور نمی کنم مگر می شود امسال تمام شود؟ مگر نباید فصل ها بگذرند تا سال تمام شود؟ من بهار را به یاد نمی آورم زمستان هم در خاطرم نیست. کاش می شد یکسره امسال را فراموش کرد. اما مگر می شود؟ نقطه های تاریک و روشنی از آن سوسو می زند، کاری می کند که این سال پرحادثه برای همیشه ماندگار شود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۱/٤ - hajmenegah
روزنگار

هیاهوی بسیار برای همه چیز ...!

 

 

 

 

 

چرا هیاهو نباشد ؟ چرا مردم در جنب و جوش نباشند ؟

حالا که یک عده فقط غم و سیاهی را برای مردمان می خواهند ما هم جوابشان را با هیاهو ی شادی می دهیم !

امسال از هر سالی پرشورتر چهارشنبه سوری را جشن گرفتیم و زدیم و رقصیدیم . چون بعضی ها دنبال این بودند که این موضوع جنبه شرعی ندارد ... وحالا در آستانه سال نو بساط سفره " هفت سین " را می چینیم و به پیشواز سالی می رویم که سال " صبر و استقامت " نامیده شد .

ودر این بین جای تمام جانبازان " جنبش سبز" را گرامی خواهیم داشت و  آزادی تمام دوستان دربندمان را ...

 

این مردم زنده هستند و زنده خواهند بود . شادمانی خواهند کرد و شادمان خواهند زیست . هر چند بهای بسیار بپردازند ...

سالی که گذشت در مجموع سال تلخی بود . ..

 

 

پی نوشت : به زودی دوباره برمی گردم  به " حجم نگاه "

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ - hajmenegah
روز ...

زمانه ...

 

 

از امروز شاید دوباره دستم به نوشتن رود .  نوشته هایی کوتاه و مختصر !

فضا همچنان آن است که می بینیم . راستش در این مدت حتی انرژی خواندن مطالب دوستانم را نیز نداشتم .

در این زمستان حتی دریغ از برف ! سالی که به هیچ سالی شبیه نبود .

دریغ از خیلی چیزها ...

بهمن امسال نه برایم پی گیری تئاتر فجر مهم است و نه جشنواره ؟؟ سینما ...

تا همین جاش هم دست مریزاد به بسیاری از هنرمندان .

تمام امیدمان به روزهای سبز پیش روست ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٥ - hajmenegah
آذران

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

 


والا پیامدار محمد
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند
برپا و سربلند
آنگاه تمثیل وار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۸ - hajmenegah
یادمان ...

تو در نماز عشق چه خواندی؟

 

آیت الله منتظری درگذشت. چراغ عمری سرشار از افتخار و مهر و مردم دوستی و آزادیخواهی به ظاهر خاموش شد. صدای گرم و صمیمانه ای که از جنس صداقت و وفا بود، دیگر به گوش نخواهد رسید. مرجعی که پناهگاه مردم بود و ملجا آنانی که بر تن و روح خود زخمی از استبداد داشتند، دم فرو بست  .

با اطمینان می توان گفت که کارنامه عمر آیه الله العظمی منتظری، کارنامه ای بی نظیر است. او عدالت و حقیقت خواهی و حق گویی را به عنوان محور و مدار زندگی خویش انتخاب کرد و همه عمر او هزینه های سنگینی بود که با روی باز و تبسم تحمل کرد. هیچگاه تسلیم ستم نشد، اما تحمل کرد. حکیم بود و استطاعت صبر داشت.

در دوران حکومت فاسد پهلوی از این زندان به آن زندان کشانده شد. شش ماه حبس انفرادی را تحمل کرد، بسیار شکنجه شد تا به تعبیر ازغندی، بازجوی جنایتکار ساواک، خمینی دیگری تحقق نیابد. یک بار او را از تبعید در شهر سقز کردستان به زندان اوین بردند. در هر شهری که تبعید بود، حضور او اسلام و مسلمانی را که سرشار از مهر و محبت و تواضع بود، نشان می داد. در دوران زندان به تدریس فقه و فلسفه پرداخت و تمام علمای دین که همبند او بودند، از حضور ذهن و تسلط او بر اسفار و متون فقهی به شگفتی می آمدند. او اگر از نهج البلاغه سخن می گفت، سخنش تشریفات نبود، دستش در تمام عمر به خون کسی آلوده نشد. غباری از کلمات او بر خاطر پیراسته ای ننشست...

 او تبدیل به حجت مسلمانی ما و معیار سنجش دیگران شد. انسانی که تمام عمر حق جو و حق خواه است، خود تبدیل به معیار می شود. انسان هایی هستند که در زندگی به اعتبار آنچه از قدرت و ثروت می اندوزند، قدر و قیمت می یابند، آیه الله منتظری با آنچه از دست داد، ارزشی تاریخی آفرید. او با رفتارش و اندیشه و سخنش نشان داد، در برابر عدالت هر امر دیگری از جمله قدرت و حکومت بی ارزش و بی اعتبارست.

 تفحص او در متون فقهی و اصولی و حدیث و تفسیر و فلسفه و منطق مثال زدنی است. چه کسی می تواند دشوارترین مباحث را مثل او آن قدر روان و آسان بیان کند؟ همان دروس منظومه را که در دوران حبس خانگی برای فرزندان و نوه هایش گفته است، بشنوید. فرزندان و نوه هایی که سهمشان در ماه های گذشته حبس و هتک بود.

 بصیرت همان بود که آیه الله منتظری داشت. درست است که رسانه های دولتی و حکومتی هنوز حتی پس از رحلتش از بغض و هتک خالی نیستند، حتما هیچگاه از رسانه حکومتی رحلت او به عنوان عزای عمومی اعلام نخواهد شد، اما در ژرفای جامعه نام و یاد آیه الله منتظری با وجدان ملت ایران و تمام آزادیخواهان و انسان دوستان آمیخته شده است. شعار دانشجویان دانشگاه علم و صنعت:

 منتظری زنده است

مرجع پاینده است

 گوشه ای از بروز و ظهور وجدان عمومی ملت ایران است. مردم خود، دانشجو و دانش آموز و کارمند و کارگر، زن و مرد و پیر و جوان بایست یاد و نام او را گرامی دارند، نام و یاد او پاسداشت آزادی و مردم دوستی و محبت است.

 بیش از همه از مراجع عظام تقلید و عالمان وارسته دینی و دانشگاهیان انتظار می رود، در این سوگ عظیم سخن بگویند. حکومت بی تردید پریشان و سرگردان خواهد بود که با تشییع جنازه ایشان چه کند. سال ها پیش وقتی آیه الله منتظری از زندان شاه آزاد شده بود، امام خمینی در پیامی برای ایشان نوشتند:

"جنایتکاران به شما و ملت، از سایه شما رجال عدالتخواه می ترسند."

 آن واهمه ها همچنان باقی ست. تا استبداد زنده است، نام و یاد آیه الله منتظری مثل چراغی می سوزد. مثل آیه نور شعله می کشد و راه را نشان می دهد. در روزگاری که تحریف دین و ارزش ها مهمترین فتنه است و آدمکشان- گزارش جوان کشی شان را در زندان کهریزک اعلام کردند- با امامان معصوم سنجیده می شوند و منتقدان و مخالفان هتک می شوند و تهدید به زندان و طرد...نام آیه الله منتظری یک حجت است که اسلام و مسلمانی روایت دیگری دارد بری از قتل و آزار و حبس و شکنجه و دروغ و خرافه.

 تو در نماز عشق چه خواندی

که سال هاست

این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند؟

--------------------------------

پی نوشت : مطلب فوق به قلم عطاء ا... مهاجرانی می باشد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۳٠ - hajmenegah
نگاه روز ...

سه یار دبستانی

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» که بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

دکتر شریعتی‏

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۱٦ - hajmenegah
...!

انقراض !

 

 

دایناسورها خیلی بزرگ بودند. دایناسورها قوی هیکل، ترسناک و حاکم مطلق بودند. آنها در همین زمین زندگی کردند و عمر گذراندند اما از آن همه بزرگی و جلال و جبروت فقط فسیل مانده و نسل شان منقرض شده است. خیلی ها سعی داشتند «دایناسور» باشند و آن را مترادف تاثیرگذاری و بزرگی می دانستند اما خیلی زود از صفحه روزگار منقرض شدند و بالاجبار گوشه انزوا را برگزیدند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱۸ - hajmenegah